تبليغاتX
تناقض

.

.

.

.

.

پارسال همین موقع ها بود که از خودم پرسیدم:

انتخابت چیست حالا ماهی کوچک بگو             تُنگ و این کابوس ها، دریا و اختاپوس ها؟!

آن موقع خیلی خوش خیال بودم و خیلی بچه! نه معنی اختاپوس را می فهمیدم و نه دریا را، اقیانوس را انتخاب کردم!!!

فکر من، رقصی رها در قلب اقیانوس ها.....

امسال احساس می کنم خیلی بزرگ شده ام....

.

.

.

.


+ نوشته شده در یکشنبه 1388/09/22ساعت
توسط بهشت موضوع: |

·         زندگی جریان دارد، زندگی بدجور جریان دارد، یک جورهایی مثل سرخوشی می ماند، مثل وقتی 7 ساله ایم، نه 8 ساله، شاید هم 9 ساله، به هر حال از 9 سال بالاتر نمی رود، یک سرخوشی خُل خُلی، که شبیه اش را هیچ وقت ندیدم، این روزها وقت برای فکر کردن زیاد بوده و هست، هیچ سالی این طور نبوده، مثل یک اسب دارد به من خوش می گذرد بی خودی، هیچ وقت انگار زندگی نکرده باشم، انگار!هیچ وقت حیاط خانه را جارو نکرده ام انگار، چه حالی می دهد، فردای روز ی که از سفر برمی گردی توی خانه تنها بمانی و 24 ساعت وقت داشته باشی برای باز کردن و جمع کردن چمدانت! وقت داشته باشی که بروی توی حیاط و ببینی که چقدر حیاط لخت به نظر می رسد و بفهمی که آقاجون ترتیب شاخه های درخت انگور را داده، آن وقت حیاط را به روش object oriented تقسیم کنی و شروع کنی به جارو زدن و هی از تمام شدن یک تکه کیف کنی و هی برگ ها را یک گوشه جمع کنی و آن تکه که تمام شد بروی سراغشان برای جمع کردن و خنده ات بگیرد از باد پاییزی که کارت را زیادتر می کند و هی زندگی کنی و بیشتر زندگی کنی و خسته بشوی، بعدش بروی توی اتاق و دورت را پر کنی از کتابها و مجله هایی که با خودت آورده ای و همه شان را با لذت ورق بزنی و نسکافه بخوری و دلت مربا بخواهد و تمام آشپزخانه را دنبال مربا بگردی و دلت بخواهد غذا بپزی برای خواهری، که یکی دو ساعت دیگه از مدرسه می آید و گرفتن دستور یک غذا بشود بهانه ای برای زنگ زدن به رفیق، زنگ بزنی و دستور غذا بگیری و با اعتماد به نفس شروع کنی به غذا پختن و از تمام حست کمک بگیری و خواهری بیاید و بگوید که بهترین غذای عمرش را برایش پخته ای و آقاجون بیاید و آن قدر از حیاط جارو شده و برگ های جمع شده لذت برده باشد که تا شب 10 بار از دختر بابا و کار هیجان انگیزش تعریف کند و تو باز زندگی کنی . زندگی کنی ....

زندگی کنی و فقط یک ترس کوچک و یک دلهره هنوز کاری نکرده ام و دارد تمام می شود یک جایی گوشه دلت بماند...


·         دارم بزرگ می شوم، خوش گذشت ، خیلی، شاید به رفیق هم خوش تر گذشته باشد از دفعه قبلی که با من همسفر بوده، دارم بزرگ می شوم ، غُرغُرو نبودن، همراه بودن و خیلی چیزهای دیگر که دارم یاد می گیرم. سفر کاری، سفری خوشحالی ، سفر همراهی، چسبید، خیلی.


·         به آشنایی فکر می کنم، به این که آشنایی با چیزهای دیگر چه فرقی می کند، آشنایی با همراهی، آشنایی با دوستی، آشنایی با ...

این که" آشنایی از همه این ها و حتی از عشق بزرگ تر است" برای من، برای یک دختر جوان بی تجربه فهمیدنش خیلی سخت است. سخت و غیر قابل هضم، بعد مقایسه می کنم، بعدتر می بینم اسم خوبی نیست آشنایی ، شاید بهتر باشد اسمش را برای خودم عوض کنم، که می کنم، آن قدر سریع همه چیز عوض می شود که فرصت نمی کنم ناراحت بشوم و بعدش خوشحال، یکهو آندو می شوم، پارسال می شود، ماهی می شوم، شالاپ...


·         دلم این روزها یک "دن کورلئونه" می خواهد که انگار گوشه لپ هایش شکلاتی، چیزی قایم کرده ، بعد با قدرت بنشیند و حرف بزند و بعد از چند وقت بفهمم یک اتفاق بیفتد و دل من خنک بشود...پدر خوانده را دوباره دیدیم با رفیق و چند تایی فیلم دیگر، کتاب های در دست خواندن دوباره از دیدن من خوشحال شدند! قلعه حیوانات که خوانده شد و حالم را فخ فخو کرد، جنگل واژگون سلینجر، زندگی در پیش رو رومن گاری، خلاقیت دیوید بوهم، ولایت فقیه امام خمینی( نسخه اصلی اش که از یک دستفروش کتاب قدیمی ها خریدم!) ، کافه نادری و هر از چند گاهی مرگ در می زند آنهم فقط صفحه آخرش. دختری با گوشواره مروارید و چند تایی دیگر که از انقلاب خریدم هم اضافه شده.


·         افکارم دچار بیماری افعال معکوس شده اند! فال ورق مرجان آخرش بود،

فال ورق ؟!  


+ نوشته شده در یکشنبه 1388/08/10ساعت
توسط بهشت موضوع: |
 

 

 

                        ببخشید !

                        ببخشید تا بخشیده شوید!

                        ببخشید تا بخشیده شوید! مگر نمی خواهید خدا هم شما را ببخشد؟

                        خداییش نمی خواهم؟!

                        این هم از شب قدر امسالم.......................................................بخشیدم.

 

 

 

 


+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/19ساعت
توسط بهشت موضوع: |
  • نفس کشیدن سخت شده ، به دو دلیل.....
  • یه کارایی هست که برای انجام دادنشان به هیچ برنامه ریزی احتیاج نداری ، اصلا لازم نیست خودتو اذیت کنی و براش فکر کنی ، حتا اگه براش فکر کنی اونی که می خواستی از آب در نمی یاد، گند می خوره، همونی هم که بوده دیگه نیست، تو بعضی چیزا باید رها بشی، مث بار اولی که تصمیم گرفتی رو آب وایستی، نمی تونی به خودت دستور بدی که رو آب وایستم لطفا، نمیشه برای رو آب موندن تصمیم گرفت ، فقط لحظه ای که رها بشی اون لحظه رو آب موندی، رها بشی و خودتو به آب بسپاری، اگه تصمیم بگیری ، فرو می ری اگه فرو بری دست و پا می زنی، اگه دست و پا بزنی بیشتر فرو می ری.
  • تجربه نشان داده دپرسینگ روحی از بین نمی رود فقط از حالتی به حالت دیگری تبدیل می شود، هر چند آن وسط ها یک جایی ، یک روزی خوش باشی، خوشت باشد آن روز، آن لحظه؛ برای من لابد...

خواهری دلش می گیرد، دپرس می شود، بس که معلوم نمی شود بالاخره استخدام می شود یا نه! بس که آموزش پرورشی است! بس که... وزیر آموزش پرورش را دیدم! می روم خرید با خواهری، چند تا نایلون پر از چیزهای جور واجور، از کنسرو ذرت تا شربت بید مشک و تل مشکی .حالش چقدر خوب می شود بعد از خرید، آدم نیستی و الا حال تو هم خوب می شد لابد... (با خودم!)

نتیجه اخلاقی: من نمی توانم وزیر بشوم هیچ وقت، چون بلد نیستم صدایم را به سرم بیندازم و هی جیغ بزنم و هی به جای ضمیر مفرد از ضمیر جمع استفاده کنم برای خودم و هی گریه ام نگیرد از شعارهایی که می دهم.

 

  • دلم یک حرم با حال می خواهد که دم غروب باشد، هوا خنک باشد، مردم هم آن قدر تنبل و بی حال که نیامده باشند حرم، بعد برویم توی صحن جامع رضوی بنشینم و هی کیف کنیم ، بعد هم افطار برویم پیتزای پنیر بخوریم و کاپو چینو، بهنوش هم باشد( بهنوش اسم دلستر نیست...) .

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/11ساعت
توسط بهشت موضوع: |

·     آدم ها گاهی دلشان می خواهد بیایند بیرون از این همه بند و روبان و نوار و چسب و قیفی که به خودشان بسته اند ، گاهی دلم می خواهد بیایم بیرون چون آدمم ، آدم ها گاهی خوشحالند از همه محدودیت ها و خط قرمز ها و جاده های ورود ممنوع زندگی شان با این که غُر می زنند که چرا هست ، گاهی خوشحالم از خط قرمز هام چون آدمم ، آدم ها به جبرجغرافیایی و سیگار و چایی دلشان خوش است ، دلم گاهی به جبر جغرافیایی خوش می شود . آدم ها گاهی چقدر دلشان بهانه می خواهد ، دلم چقدر بهانه می خواهد که آدمم هنوز، آدم ها گاهی دلشان به خاطراتشان خوش است ، خاطراتی که نمی خواهند که گاهی مزه اش از بین می رود و اصلا  آدم ها فکر می کنند این خاطرات برای تمام زندگی شان بس است، می شود با یک خاطره زندگی کرد.

 

·         آدم هایی را می شناسم که می ترسند، آدم هایی را می شناسم که ترسو هستند.

آدم هایی را می شناسم که می ترسند ، می ترسند از این که چیزی که هستند باشند پس سعی می کنند یک چیز دیگر باشند تمام تلاششان را می کنند تا یک چیز دیگر نشان داده بشوند ، با تمام وجود بودن شان را مخفی می کنند پشت کاری که می کنند، پشت حرف هایی که می زنند، پشت آدمی که می شوند، پشت خانواده ای که دارند، پشت زن شان، پشت شوهرشان، پشت لباس ها یشان حتی.

 آدم هایی را می شناسم که می ترسند از این که از دست بدهند ، می ترسند که چیزهایی را که برای بدست آوردنش تلاش کرده اند یا اصلا تلاشی هم نکرده اند از دست بدهند ، پس یاد می گیرند چه طور زیرآب بزنند و حفظ بکنند خودشان را.

آدم هایی را می شناسم که می ترسند از این که اندوهی سر رسد از راه ، پس می خندند، شاد می شوند، بیهوده می شوند و می گذرند.

آدم هایی را می شناسم که می ترسند از این که دوست داشته باشند، می ترسند از مسئولیتی که این دوست داشتن برای شان می آورد، پس رها می کنند.

آدم هایی را می شناسم که می ترسند از این که دوست داشته شوند ، می ترسند از این که بارش را تحمل نکنند و رها شوند.

آدم هایی را می شناسم که می ترسند از زندگی، پس مدام آرزو می کنند که کاش بمیرند، این آدم ها از مردن هم می ترسند، پس منتظر می مانند تا مرگ از راه برسد.

آدم هایی را می شناسم که ...

من هم از این آدم ها می ترسم....


+ نوشته شده در یکشنبه 1388/05/25ساعت
توسط بهشت موضوع: |

·        شب ها روی پروپوزال کار می کنم ، روزها مطلب می نویسم، روزها و شب های خوبی است این چند وقت اخیر...

·        همیشه توی هر کاری مخاطب خیلی مهم بود برایم ، الان طرح مهم تر از مخاطب است ، یک طوریم شده این چند وقت اخیر...

·        کی رئیس سازمان ملی شد؟!هر کسی هر کاری دلش بخواهد می کند این چند وقت اخیر...

·        خدا رحم مان کند با جشنی که قرار است پا بگیرد، یعنی یکهو ممکن است وسط جشن سوسک بشویم آنقدر که حتی شعار هم نمی دهیم این چند وقت اخیر...

·        از شنیدن صدای قهقهه چند نفر کهیر می زنم این چند وقت اخیر...

·        باید فرودگاه را ببندیم تا مسعود ده نمکی نیاید " اسلحه ها بیرون میاد / ده نمکی اگر بیاد "از دموکراسی خبری نیست این جا این چند وقت اخیر...

·        رفیق دارد می رود مکه ، همیشه رفته، از زمانی که توی خاطرم است او جلوتر بوده ، همیشه، چند قدم ، چند کوچه ، چند محله(معادل قافیه های مرحله!)، حالا هم جلوتر است، یک سال و یک سفر ، یک سال و یک راه ، یک سال و ...می روی سفر برو ولی راه را با خودت بیار...

·        حالم کمی خوب نیست ، حالم خوب نیست ، حالم اصلا خوب نیست، حالم بد است ، حالم خیلی بد است این چند وقت اخیر...

·        دلم بدجوری می خواهد ساعت را بپرسم این چند وقت اخیر... راستی ساعت چنده؟


+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/01ساعت
توسط بهشت موضوع: |

 

  • این روزها دوستان من توی تلگراف خانه کار می کنند ! بعضی هایشان ...

smsمن:سلام ، چطوری ، دیروز نیومدی همه بچه ها اومدن ،زکیه، زهرا ، آمنه ، انسیه ، حتی ملک و پریا، به سختی هماهنگ شد،جات خالی بود رفیق...

Sms رفیق:بلی(علامت تعجب)

Smsمن:حالا چه کارا می کنی، خوش می گذره ، شرکت میری ، کارا چطورن ؟

Sms رفیق:خوبم(نقطه)

Smsمن:گفتم شاید دوست داشته باشی هم دیگر رو ببینیم ، با یه بهانه مشترک چطوری ، یه کلاس ، یا هر چی؟

Smsرفیق:نه(نقطه)

Smsمن:حالت خوبه؟ می خوای یه قراری بذاریم حرف بزنیم،حالت خوب می شه ، فردا می یای ؟ می ریم یه جای جدید، یا یه جایی که ازش خاطره داریم؟!

Smsرفیق:باشه(سه تا نقطه)

و یا این طوری:

:سلام سلامتی میاره، این فقط یک سلام است و هیچ معنی و مفهوم دیگری ندارد.

-سلام(نقطه)

:ماه رو می بینی رفیق ، چقدر بزرگ شده ، داره نگاه می کنه ، مستقیم تو چشم من.

-شکلک لبخند(علامت تعجب)

:گاهی آدم دلش یک سر بالایی می خواهد که شیبش خیلی زیاد نباشد ولی تا دلت بخواهد طولانی باشد.

-(علامت سوال)

:ظهرت بخیر!!نگو که الان بیدار شدی؟پاشو پاشو برو صورتتو بشور ، صبحانه که نه، ناهارتو بخور که الان وقت شامه، امروز کلی کار داریم، یه عالمه چیزباید بنویسیم.

-اوهوم(نقطه)

:یه کار جدید برداشتم ، یه کار پژوهشیه ، خیلی هیجان انگیزه و فکر کنم 3-4 ماهی وقت ببره ،نظرت چیه؟

-خوبه(نقطه)

خیلی بد است که دوستان آدم توی تلگراف خانه کار کنند!!!یا اصلا جایی کار کنند که وقت نداشته باشند، یا اصلا کار نکنند و همینجور الکی حال نداشته باشند.

دلم یک جمعی می خواهد از یک عده آدم سرخوش که شعار بدهند ، یک عده آدم که از ته دل به شعارهایی که می دهند اعتقاد دارند. چقدر بزرگ شدیم یکهو، آنقدر که دیگر نمی توانیم شعار بدهیم شعارهای خوب خوب . دلم یک آدم می خواهد که کله اش در حد تیم ملی بوی قرمه سبزی بدهد ، ، بزرگ هم نشده باشد ، محافظه کار هم نباشد ، هی توی زندگیش شکست عشقی نخورد ، در حد کفایت هم بلد باشد خالی ببندد ، بعد یک کار بزرگ شروع بشود و من هم توی آن کار بزرگ دستی بر آتش داشته باشم .دل است دیگر ، بعضی وقت ها چیزهایی هوس می کند...

  • گاهی آدم ها از نظام حاکم بر جامعه می خورند!(معنی اش ضربه خوردن است ، نه چیز دیگری) ضربه ای می خورند که خیلی سخت است ، یک تاوان سنگین برای چیزی که هیچ نقشی در آن ندارند ، گاهی هم این خود آدم نیست که ضربه می خورد، یک نفر دیگر است و این آدم به خودش تلقین می کند این ضربه را.

هیچ کس نمی تواند ضربه ای به این بزرگی بخورد ! اما اگر قیمتش نجات یک جامعه یا یک نسل باشد عیبی ندارد خب یک آدم هم بخورد. (از طرف کسی که خورده!)

 (هر چند با این اوضاعی که می بینم بالاخره اتفاقی که نباید بیفتد می افتد ، چشمم از پرورش نیرو هم آب نمی خورد ، ما هم  که دست و پایمان را جمع کرده ایم ، این هم سومی کاش آخرش باشد !)
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/24ساعت
توسط بهشت موضوع: |

 

پرانتز را باز مي كنم تا چيزي تويش بگذارم و بعد... يادم مي رود پرانتز را ببندم ، پرانتز باز مي ماند(

وحشتناك است كه مجبوري توي روز تولدت 10 تا مطلب بنويسي و همه را هم زود تحويل بدهي، و تو متمركز نمي شوي ، اصلا مطلبت نمي آيد ، وحشتناك است وقتي مجبوري روز تولدت يك تصميم مهم بگيري ، مجبوري به يك راه فكر كني ، يك راه كه نمي داني چه رنگي است ، چه مزه اي ، نمي داني علامتش تعجب است يا سوال، نمي داني تهش به كجا مي رسد ، چقدر قرار است تويش بزرگ بشوي 

پرانتز را بازتر كن بگذار هوا بيايد ، خفه شدم 

نمي داني چقدر راه است به اضافه مي شوي يا كم ات مي كند

 يكمي آنطرف تر لطفاً، آها خوبست ، هنوز باز باشد  (

جاي تنگ هم خوبي خودش را دارد ، فشرده كه باشي مجبوري سريع تصميم بگيري ، قانون بگذاري و عمل كني ، خدا گفت كه اين وعده الهي است و محقق مي شود ، پس اين را هم اضافه اش كن

+ وعده الهي ، مي شود...

ادامه بدهي اندي سال مي گذرد كه بشود آنچه بايد(

و تو هنوز پرانتز را نبسته اي ، شب دراز است ، Lost كه تمام بشود فكر مي كنم...(

هنوز باز است پرانتز ،كه بچه ها تولد مي گيرند، نمي دانم تا چند سال مي شود آدم ها را براي تولدشان سورپرايز كرد ، اين چندمين سال بود؟! اينكه وسط اينهمه علامت Off يك عده بريزند و برايت جشن تولد بگيرند ، با يك كيك صورتي و يك عالمه شمع روشن On ‌،آنهم وقتي همه گرفتارند ، هم جمع مي شوند دور هم ، هم غذا مي پزند ، هم جيغ و داد مي كنند ، هم شعر مي خوانند ، هم هستند On On .

اعظم ، سميه ، الهام ، سوده ، زهرا ، طاهره ، فاطمه ، وجيهه و مهران كوچولو.كاش هميشه باشيد On On . اين را هم اضافه كن

+ بودنشان....(

آنتي ويروس را هم نصب مي كنم ، شايد جلوي بعضي چيزها را بگيرد ، هر چند خودش باعث خيلي چيز ها مي شود، باز بيدارم و پرانتز باز است

و ما ادراك ما ليله القدر

دنبال شب قدر مي گردم روز تولدم ، شب قدر من كجاست؟ ارميا شب قدر گرفته امشب را... در انتظار چه بيداري ؟ بعضي ها مي روند حرم پس

+ حرم... (

خب لابد خيلي دوستشان دارد، گاهي بايد بي علامت باشي ، حرم هم بيشتر مي چسبد به ات، بدون + يا – يا ( يا ؛ اين يكي چي بود؟ آخر هر خط از برنامه بايد مي گذاشتي اش ، باز جا ماند ، حالا برنامه ات Run  نمي شود

  و من نشسته ام و كاغذها را پهن كرده ام و مطلب كه نمي نويسم و كتاب كه نمي خوانم و لپ تاپ كه شده است شب تاب و بيدار است با من و قهوه ترك كه هر شب طعمش بهتر از قبل مي شود و باز بيدارم و پرانتز باز است(

بايد امشب ببندمش ، هوا سرد شود شايد، سوزش را احساس مي كنم 

پرانتز را، پرانتز را  مي بندم و بيرون مي آيم از دنيا...

شايد دوباره برگردم ، دكمه back  هنوز كار مي كند ، نقابم را هم هر جا كه باشد پيدا مي كنم و پرانتز را مي بندم  و مي خوابم...)


+ نوشته شده در شنبه 1388/03/02ساعت
توسط بهشت موضوع: |


                                                   همه گرفتارند

.

.

.

.

.

.

اين روزها

.

.

.

"همه گرفتارند"


اسم كتابي است كه كريستين بوبن نوشته اش.........................


+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/24ساعت
توسط بهشت موضوع: |


آسمان آفتابی باشد یا ابری!

باران ببارد یا نبارد!

کفش کتونی های Lacoste را بپوشم یا آبی ها با آن بندهای بلندشان را!

تی شرت قرمزه یا آن یکی که صورتی است!

جشنواره برگزار بشود یا نشود!

کار شهرداری را قبول کنم یا نه!

مایلی کهن یا افشین قطبی!

پیروزی 5 تا گل بخورد یا بیشتر!

پروپوزال ها رد بشوند یا تایید!

میان ترم ها شروع بشوند یا نه!

فرشته تمام می شود یا نه

رفیق بماند یا نماند برایم

کوله Puma بخرم یا Vaio

سه بار صلوات بفرستم یا فقط یک بار

اسپایسی دو تیکه بخوریم یا سه تیکه

قهوه اش ترک باشد یا فرانسه

احمدی نژاد خوب حرف بزند یا هول برش دارد

میرحسین رای بیاورد یا یکی دیگر

تهران خوش بگذرد یا نه

اين يكي  را Delete  کنم یا آن را...

ای به روح هر چه Delete است ، کاش می شد خیلی چیزها از حافظه آدم بروند ، اصلا حافظه آدمیزاد یک دکمه داشت که رویش به طرز اغراق آمیزی آنهم با D بزرگ نوشته بود Delete و تو هر وقت که از بعضی چیزها حالت گرفته می شد فوری فشارش می دادی و تمام....همه چیز برمی گشت به قبلش ، قبل قبل

اما خودم که می دانم فایده ندارد، Delete کنی می رود توی سطل آشغال و آن هم بازیابی دارد، اصلا شیفت دیلت کن، خیلی فرقی نمی کند ، ریکاوری را که یادت هست ، بالاخره مهندس این مملکت این چیزها را می فهمد! هر اتفاقی بیفتد دیلت نمی شود ، هیچی دیلت نمی شود. هر قدر چیزها را باهم مقایسه کنی هر قدر خودت را توی این و آن درگیر کنی هيچكدام Delete  نمي شوند، پس اي دنياي بدون ديلت من هر چه مي خواهي باش، من آماده ام.


+ نوشته شده در یکشنبه 1388/02/06ساعت
توسط بهشت موضوع: |

2nyayman

بهشت

2nyayman

http://2nyayman.blogfa.com

تناقض

تناقض

تناقض

تناقض

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog